تبليغاتX
بی شیر، بی شکر
*

من در همین جا اعلام می کنم که آنچه شما در لینک پست قبلی خواندید "نظرات مهمان برنامه است و لینک دادن به آنها در اینجا به منزله تایید این حرفها نیست"

فقط یه چیزی برای خوندن و فکر کردن مثل بقیه ی چیزهایی که گوشه و کنار می بینیم.

من از این که نوشته ای در مورد آدم ها و روح و روانشان بخوانم لذت می برم ولی نمی دانم و راستش سوادم قد نمی دهد که بگویم این حرفها درست یا غلط هستند.

فعلن هم وقت ندارم بروم مطالعه کنم. پس سعی می کنم بیطرف باشم و فقط بخوانم.

اگر کسی قبلن چیزی در این مورد شنیده یا خوانده باشد قطعن زاویه دیدش با من فرق می کند.

*

خب! دیگه چه خبر؟

ما آپ نمی کنیم خوش می گذره؟

اونایی که ته سالن نشستن حال می کنن؟

 

+  دوشنبه سی و یکم تیر 1387   - هبه  | 

*

اینجا یک بحث خوب در جریان است.

بخوانید و لذت ببرید.

حداقل از نظر هبه که از روانشناسی و روانکاوی چیزی نمی داند ولی همیشه به "آدم ها" علاقمند بوده و به آنها فکر کرده جالب است.

+  جمعه بیست و هشتم تیر 1387   - هبه  | 

*

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

*

فکر کنم مال خیام باشه.

بله؟

+  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387   - هبه  | 

*

تازگی ها خیلی بیشتر از قبل دیوانه شده ام.

در خیالم با او زندگی می کنم. شبها بهش "شب به خیر" می گویم و او در خیالم به من "شب به خیر" می گوید و دستش را دور گردنم می اندازد و می بوسدم و زبری ته ریشش صورتم را اذیت می کند و من نمی گویم چرا اصلاح نکرده ای. چون خیال می کنم شاید ناراحت بشود.

صبح ها که بیدار می شوم به طرفی می چرخم که در خیالم او آن طرف خوابیده (گاهی چپ٬ گاهی راست) و آرام صدایش می زنم. بعد بلند می شوم و همان طور که موهایم را شانه می زنم از توی آینه به تخت نگاه می کنم. در خیالم او هنوز خوابیده. دوباره صدایش می کنم و این بار چشمهایش را باز می کند و به بدنش کش و قوس می دهد. و من فکر می کنم کاش حالا که دارم خیال می کنم٬ خیال می کردم او بیدار شده و صبحانه را حاضر کرده و میز را چیده.

توی اتوبان در خیالم با ضبط ور می رود و آهنگها را عقب و جلو می کند. تا به آهنگ "ساربان" می رسد می گویم "بذار همینو بخونه". صدا را کمی بلند می کند و کنترل را روی داشبرد می گذارد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد.

گاهی در خیالم حرف هایی می زند که از تعجب شاخ در می آورم. گاهی هم کارهای عجیب و غریبی می کند.

دیروز که داشتیم توی نیایش می رفتیم مرد چاق مو بلندی سوار موتور برای خودش آرام آرام توی لاین وسط می رفت. درباره موهای یارو یک چیزی گفت که نمی گویم چی بود. چون خیلی بی تربیتی بود. ولی خنده دار بود. خیلی هم خنده دار بود. وسط خنده٬ یک دفعه سرم را بر گرداندم و دیدم مسافرهای تاکسی که داشت از من سبقت می گرفت٬ همه دارند نگاهم می کنند. خب عجیب بود. من در ماشین تنها بودم. نمی دانم خودم فکر کردم یا او در خیالم گفت :"عیب نداره!"  

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387   - هبه  | 

*

«هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است

آن کس که غریبه نیست شاید دوست نباشد»

*

یادش گرامی!!!

+  دوشنبه بیستم خرداد 1387   - هبه  | 

*

دارم فکر می کنم پس فردا که دور چشم هام چروک افتاد ٬ بگم این چروکها مال چیه؟

نه بچه ای بزرگ کردم٬ نه کتابی نوشتم٬ نه مدالی گرفتم٬ نه مجسمه ای تراشیدم که اون روز آهی بکشم و نشونش بدم و بگم:"عمرمُ گذاشتم روی این". بعد هم لبخند رضایت آمیز - و در عین حال بزرگوارانه ای - بزنم و بگم: " ناراضی نیستم"

*

فقط با آدم ها حرف زدم و خندیدم و بدون آدم ها یواشکی تو حموم گریه کردم.

*

اصلن به اون روز می رسم؟

اگه رسیدم٬ کسی رو دارم که لازم باشه بهش بگم این چروکها مال چیه؟

 

+  شنبه هجدهم خرداد 1387   - هبه  | 

*

تعطیلات خود را چگونه می گذرانید؟

*

هبه مثل تراکتور کار می کند.

*

اما عجب شهری شده تهران!! تازه جای زندگی شده.

از فردا دوباره همه بر می گردند و دوباره ....

+  جمعه هفدهم خرداد 1387   - هبه  | 

*

خداوندا ! خدایا!

چقد این خاله سوسکه بی وفایه!!

(این کجا بود؟ اگه گفتی؟!!)

+  جمعه دهم خرداد 1387   - هبه  | 

*

چقدر زمان سریع می گذرد.

اون وقت ها می گفتند خوش می گذرد.

حالا که خوش هم نمی گذرد ولی این قدر سریع!!!!

*

چرا خوش نمی گذره بابام جان؟

خیلی هم خوش می گذره.

شما فقط اسم این حال و روزی رو که الآن داری بذار "خوش"

اون وقت می بینی چطور خوش می گذره.

+  جمعه دهم خرداد 1387   - هبه  | 

*

خب اوضاع آنقدرها هم بد نیست. فقط هبه لوس شده و ناراحتی هایش را اینجا می آورد و خوشحالی هایش را جاهای دیگر.

این هم یک جور نامردی است.

*

هبه درگیر خیلی ماجراها شده. کاری و عاطفی و خانوادگی و ... (اوه چه دختر مهمی!!!)

*

اما قول می دهد که بعد از این کمتر غر بزند.

و بیشتر آپ کند و حرفهایی بنویسد که ارزش خواندن داشته باشند.

+  جمعه بیستم اردیبهشت 1387   - هبه  |